برگی از خاطرات (6)

 

من دبیرستانی بودم. حجاب آن موقع مانند الان نبود و ما یک چادر رنگی می انداختیم سرمان و بدون مقنعه. ولی خودش آمد و به من گفت شما روسری داشته باشید بهتر است و به مسخره دیگران گوش ندهید. اولین روسری را به تشویق او پوشیدم. و از آن به بعد هروقت می خواست وارد خانه مان شود یاالله می گفت. اوایل برایم جانیفتاده بود و بعدا فهمیدم که با این کلمه باید حجابم را کامل کنم. و از سال بعد سرحجابم در دانش سرا کلی سختی کشیدم و مدیرم می گفت نکند که کچل هستی! اما حرف هایش اصلا برایم اهمیت نداشت.(نیمه ی پنهان ماه 4، دقایقی به روایت همسرشهید، ص 16 )
کد خبر: 24590
تاریخ انتشار : مهر ۵, ۱۳۹۵
  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.