برگی از خاطرات (5)/ پوستر
۰۵ مهر ۱۳۹۵

یک روز دخترمان به پدرش گفت من نوار می خواهم و دلم می خواد برقصم و دوست دارم لاک بزنم. ایوب فقط گفت چشمم روشن. گفت برایت می خرم ولی دو شرط دارد: اول این که نمازت قضا نشود و دوم این که هیچ نامحرمی دستت را نبیند. از خانه بیرون رفت و همه ی این ها را برایش خرید. دخترمان برای هر نماز لاک ها را پاک می کرد و بعد از وضو دوباره می زد. و وقتی هم می خواست بیرون برود خوب ناخن هایش را پاک می کرد. و بالاخره خودش خسته شد و همه شان را کنار گذاشت.(اینک شوکران۳، ایوب بلندی به روایت همسرشهید، ص ۵۴)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر:
نام:
ایمیل: