یک روز دخترمان به پدرش گفت من نوار می خواهم و دلم می خواد برقصم و دوست دارم لاک بزنم. ایوب فقط گفت چشمم روشن. گفت برایت می خرم ولی دو شرط دارد: اول این که نمازت قضا نشود و دوم این که هیچ نامحرمی دستت را نبیند. از خانه بیرون رفت و همه ی این ها را برایش خرید. دخترمان برای هر نماز لاک ها را پاک می کرد و بعد از وضو دوباره می زد. و وقتی هم می خواست بیرون برود خوب ناخن هایش را پاک می کرد. و بالاخره خودش خسته شد و همه شان را کنار گذاشت.(اینک شوکران3، ایوب بلندی به روایت همسرشهید، ص 54)
کد خبر: 24547
تاریخ انتشار : مهر ۵, ۱۳۹۵
  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.