برگی از خاطرات (1) / پوستر

 

آقای تایید مسئولیت بیمارستان را در یکی از مناطق جنگی بر عهده داشت و خیلی نسبت به خانم های پرستار غیرتی بود. مثل ناموس خودش به تک تک ما حساسیت داشت. سربازی را مامور کرده بود که در چند قدمی خوابگاه شب و روز نگهبانی بدهد. همان روزهای اول چند نفری را مامور کرد که دور تا دور خوابگاه را حصار بکشند. بچه ها دیگر به راحتی بیرون می آمدند و موهایشان را جلوی آفتاب باز می کردند و خیلی هم خوشحال بودند که خوابگاه حیاطی مستقل دارد. نسرین می گفت آقای تایید(همسرش) باز هم نگران است که سر خواهرهای قد بلند از بالای دیوار دیده شود. ( از چنده لا تا جنگ/ خاطرات شمسی سبحانی ص 126)
کد خبر: 24388
تاریخ انتشار : شهریور ۳۱, ۱۳۹۵
  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.