مراسم کوله پشتی بینون

آن روز مطمئن بود که هرگز این صحنه را از یاد نخواهد برد. حتی بعد از برگشتن هر جا که فرصتی شده بود کاغذ را به دیگران نشان داده بود. یکی دوبار هم برای سخنرانی به مدارس و حتی دانشگاه هم رفته بود. اما حالا چند سالی می شد نامه و خاطره آن روز را فراموش کرده بود. و حالا امروز وقتش رسیده بود که دوباره همه چیز برایش زنده شود و مسئولیتی که قولش را داده بود به یاد آورد.

کد خبر: 6317
تاریخ انتشار : اسفند ۱۸, ۱۳۹۲

– مریم میگه دلم می خواد حتما مامانی هم باشه .اگه مامانی نیاد من هم نمیرم.

* آخه مگه مدرسه غیر از والدین اجازه میدن کس دیگه ای هم بیاد؟

– قراره بچه ها رو ببرن امامزاده، برای همین مشکل جا و امکانات ندارن، تازه خیلی دلشون هم بخواد که یه مادر بزرگ به مهربونی شما مهمون جشنشون باشه.

* والله چی بگم. باشه هر چی مریم خانوم بگه

– آفرین مامان خوبم .پس حله؟

* حله .بهش بگو که میام .

– مریم مامانی قبول کرد.

صدای جیغ و خوشحالی دختر کوچولو از پشت خط تلفن می آید.

-خدا خیرت بده مامان. باید بیای ببینی چطوری داره بپر بپر می کنه.

مریم بسه دیگه .الان خانم امیری اینا دوباره زنگ می زنن پیش مدیر ساختمون شکایتمون رو می کنن ها

سر و صدای پشت خط کمی آرام می گیرد.

-باشه مامان پس بی زحمت فردا هفت صبح حاضر باشید خودمون میایم دنبالتون

* باشه . انشاالله

– دیگه با من کاری ندارید؟

* نه عزیزم به خدا سپردمت . به مرتضی هم سلام برسون.

– سلامت باشین. شما هم به بابا سلام برسونید. فعلا خدا حافظ

* خدانگهدار

153503750_PhotoL

چقدر همه چیز زود گذشت . انگار همین دیروز بود که خانم فرازمند،  پرستار بخش نوزدان مریم کوچولو را با آن لپ های سرخ و چشمان بسته و قیافه اخمو از پشت شیشه نشانش داد و تا یک مشتلق حسابی نگرفت اجازه نداد اولین نوه اش را در آغوش بگیرد.

آن روزها هنوز بازنشسته نشده بود و وسط شیفت شبکاریش خبرش کرده بودند که دخترش را برای زایمان به بیمارستان آورده اند. تا خودش را به اتاق عمل برساند دخترش فارغ شده بود و نوه اش را به بخش نوزادان منتقل کرده بودند . نه سال مثل برق و باد گذشت و حالا آن نوزاد اخمو و بد اخلاق آنقدر بزرگ و با عاطفه شده بود که پایش را توی یک کفش کند تا مادربزرگش را برای جشن تکلیف مدرسه  همراه خود ببرد .

کاش زودتر خبرش می کردند. حالا باید خیلی زود یک هدیه ی درست و حسابی برای این خانوم کوچولو آماده کند.

****

یاد هفت سال پیش افتاد . اولین باری که برای زیارت کربلا رفته بود . موقع خرید توی پارچه فروشی روبروی تل زینبیه یک آقای ایرانی را دیده بودند که می خواست برای جشن تکلیف دختر نه ساله اش پارچه چادر نمازی بخرد. خانمش سفارش کرده بود. بیشتر هم به خاطر تبرکش.

مرد  که از پارچه خیلی سر در نمی آورد از او و همراهانش کمک گرفته بود.

همان موقع به دلش افتاد که یک قواره چادری برای مریم بخرد. برای جشن تکلیفش. در جواب دوستانش هم که  زیرزیرکی به این همه دور اندیشی اش خندیدند گفت: معلوم نیست تا هفت سال دیگه باز هم قسمتمون بشه که بیایم پابوس آقا یا نه.

پارچه را نگه داشت تا سر وقت خودش برای مریم خانوم چادر نماز بدوزد.

chadoriha-mini-44

****

چمدان سوغاتی ها در طبقه بالای کمد دیواری بود. با ترس و لرز رفت روی چهار پایه  و نفس زنان چمدان سوغاتی ها را از زیر کارتن لباس های تابستانی کشید بیرون و با احتیاط از چهار پایه پایین آمد.

چمدان را باز کرد . پر از سوغاتی هایی بود که در این سال ها از سفرهای مختلف آورده بودند، اما اثری از قواره چادری نبود. یادش آمد دو سال پیش که می خواستند خانه را بازسازی کنند پارچه ها را جدا کرده بود و همراه چند وسیله دیگر  گذاشته بود توی صندوق چوبی قدیمی. کلید انبار را از جا کلیدی برداشت و به پارکینگ رفت .

چراغ انبار را روشن کرد. صندوق چوبی بزرگ را پشت تخته های ام دی افی که از ساخت کمد دیواری اضافه آمده بود دید. به زحمت تخته ها را کنار زد و صندوق سنگین را جلوتر کشید. روی صندوق را حسابی خاک گرفته بود از توی کارتن لباس های قدیمی یک تکه پارچه بیرون کشید و با شیرآب پارکینگ کمی خیسش کرد و صندوق را حسابی گردگیری کرد.

صندوق را باز کرد . پر از چیز های قدیمی بود. اسباب بازی های بچه ها، دفتر مشق های قدیمیشان، آلبوم های عکسی که بعد از باب شدن دوربین های دیجیتال و عکس های موبایلی و کامپیوتری خیلی وقت بود که به سراغشان نرفته بود، کاور پارچه های سوغاتی که قواره چادری مریم از زیر طلق شفافش خود نمایی می کرد و یک کوله پشتی .

یک دفعه حالش دگرگون شد. یاد روز های جبهه افتاد. روزهایی که همراه کادر پزشکی بیمارستان برای مداوای مجروحین به اهواز اعزام شده بود.

عجب روزهایی بود…

آن اول ها که تازه جنگ تمام شده بود آخر هفته ها که بیکار می شدند کوله پشتی را از صندوق بیرون می آورد. وسایلش را یکی یکی تماشا می کرد و خاطره ای که از هرکدام از وسایل داشت برای بچه ها تعریف می کرد. بچه ها اسمش را گذاشته بودند مراسم کوله پشتی بینون.

خانه را که عوض کردند دیگر صندوق چوبی در اتاق های کوچک آپارتمان جدید جا نمی شد. مجبور شدند صندوق را در انبار بگذارند. حالا چند سالی می شد که کولی پشتی را فراموش کرده بود.

کوله پشتی هنوز هم همان بوی قدیم ها را می داد. همه وسایلش سر جایشان بودند. قمقمه. دفترچه خاطرات ، خودکارِ پوکه فشنگی و کاغذ خونی …

کاغذ خونی را که باز کرد دیگر طاقت نیاورد . اشک راه خودش را پیدا کرد. یک آن رفت به آن روز عجیب ….

*****

¦î+ü+é

شب قبلش منطقه حسابی شلوغ شده بود و یکی دو ساعتی می شد که پشت سر هم مجروح و زخمی می آوردند. فرصت یک دقیقه استراحت هم نداشتند. هر کس هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد. در آن شلوغی و رفت و آمدها، احساس کرد بین زخمی ها، برادرش را دیده است. نزدیکتر رفت. متوجه شد اشتباه کرده است.  رزمنده زخمی شباهت زیادی به برادرش داشت اما حالش خیلی وخیم بود.

 صورتش مثل ماه شب چارده  نورانی شده بود. شکمش مثل یک گنبد ورم کرده بود. روی شکمش یک ملافه کشیده بودند. با صدای ضعیفی ناله می کرد. ملافه اش را آهسته کناز زد، حالش منقلب شد. روده ها و محتوای شکمش بیرون بود. معلوم بود که نفس های آخر را می کشد.

 ولی  با تمام دردی که می کشید لبخند از صورتش پاک نمی شد. باز هم یاد برادرش افتاد. خودش را جای خواهر رزمنده گذاشت .

 ناخود آگاه پرسید:”برادر وصیتی نداری ؟”

با اینکه درد چشمانش را در هم کشیده بود اما باز هم با همان لبخند جواب داد : خواهر، مدیونی اگر به هر کجا که رفتی به خانم ها نگی که حجابشون رو حفظ کنند… !

انتظارش را نداشت . فکر کرده بود شاید بخواهد پیامی به خانواده اش برساند یا حتی به دوستانش. اما این پیام ….

مسئولیت سختی را بر دوشش می گذاشت … فکری به خاطرش رسید .

– پس باید به من امضا بدی تا من هم پیامت را با سند به دیگرون برسانم .

**باشه شما روی یک کاغذ پیامم رو بنویس من امضاش می کنم .

حال خودش را نمی فهمید دفتر خاطرات و خودکار فشنگی را از جیبش بیرون آورد . یک ورق کاغذ کند و جمله رزمنده را نوشت . خودکار را به سمتش دارز کرد

– نوشتم. شما هم امضا کنید.

– خودکار لازم نیست.

phoca_thumb_l_various-nagsh 749

بعد دست برد در جای زخم شکمش و با دست خونی روی کاغذ اثر گذاشت و با آن صورت نورانی گفت: “امضایی بالاتر از این می خواهی ؟”

و با همان لبخند و آرامش چشمانش را برای همیشه بست …

آن روز مطمئن بود که هرگز این صحنه را از یاد نخواهد برد. حتی بعد از برگشتن هر جا که فرصتی شده بود کاغذ را به دیگران نشان داده بود. یکی دوبار هم برای سخنرانی به مدارس و حتی دانشگاه هم رفته بود. اما حالا چند سالی می شد نامه و خاطره آن روز را فراموش کرده بود. و حالا  امروز وقتش رسیده بود که دوباره همه چیز برایش زنده شود و مسئولیتی که قولش را داده بود به یاد آورد.

اشک هایش را پاک کرد. باید قبل از دوختن چادر به دخترش زنگ می زد تا برایش از مدیر مدرسه اجازه سخنرانی بگیرد. هم سن و سال های مریم، باید پیغام رزمنده شهید را می شنیدند.

03-04-2014 09-28-50 ق-ظ

 

کاری از گروه دین و فرهنگ باحجاب

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.