رابطه با جنس مخالف

وقتی قرار است عقلمان حکم کند و رضایت خدا حاکم عقلمان باشد!... اگر گرفتنت، دیگه من نمیام درت بیارم! گفته بود می رود جمکران، رفته بود ولی با دوست پسرش! بریم ولی با مامانم اینها... عشق و عاشقی دانشجویی پیش نیامد!

کد خبر: 6241
تاریخ انتشار : اسفند ۱۷, ۱۳۹۲

hearts-7-1

اگر گرفتنت، دیگه من نمیام درت بیارم!

485658_BB9SEMpT

«دنیا» ترم اول دانشگاه با یکی از پسرهای سال بالایی دوست شد. امید از اون پسر پولدارهای هفت خط بود. ماشین مدل بالا و سر و تیپ امید عزم دنیا را برای تور کردنش حسابی جزم کرده بود؛ غافل از اینکه امید “گنجشک” نبود، مار خوش خط و خال بود. دنیا برای رسیدن به هدفش، هر پیشنهادی که امید می داد را رد نمی کرد. همیشه موقعی که با امید قرار داشت، به مادرش می گفت دانشگاه دارم. امید زرنگ بود و به خاطر دنیا هیچ وقت برنامه هایش را لغو نمی کرد اما دنیا به خاطر امید خیلی وقت ها سرکلاس هایش نمی رفت. تا اینکه جریان شمال رفتن شان پیش آمد…

امید گفته بود بریم شمال ویلای یکی از بچه ها. دنیا بعد از یکی دو هفته بهانه آوردن، بالاخره قبول کرده بود و به مادرش گفته بود با بچه های دانشگاه داریم می ریم شمال. مادرش هم یکبار نپرسیده بود که آخر این بچه های دانشگاه کی هستند؟ چند نفرید؟ دخترید؟ پسر هم توی جمعتان هست یا نه؟!…

به ویلا که رسیده بودند، امید گفته بود که کارت بانک اصلی اش را نیاورده و دنیا هم گردنبندش را از گردن باز کرده بود و داده بودش به امید. و اینطوری خرج پنج روز سفرشان با پول گردنبند دنیا درآمد… عاقبت بعد از آن سفر کذایی سگ محلی های امید به دنیا شروع شد!. اینکه عقدش نمی کند و…

«دنیا» از وقتی که یادش می آمد، دعوا و مرافعه پدر و مادرش را دیده بود. مادر افسرده ای که همیشه قرص اعصاب می خورد و پدری که دنبال زندگی خودش است. زیرآبی می رفت و آدم وفاداری نبود!. مادرش همیشه به خاطر پدرش حرص می خورد، گریه می کرد، نفرین می کرد… آنوقت آن وسط بچه ها هم همیشه دنبال برنامه های خودشان بودند. یکبار که برادر دنیا را در پارتی گرفته بودند و پدرش رفته بود کلانتری و از بازداشت درش آورده بود، بعد از کلی داد و فریاد گفته بود پسر! هر غلطی می کنی به من مربوط نیست!. فقط اگر گرفتنت دیگه من نمیام درت بیارم!!…

 n7ud6sc88ehdn4vxpjs4

گفته بود می رود جمکران، رفته بود ولی با دوست پسرش!

«فرناز» خدای دور زدن خانواده اش بود؛ از دوره دبیرستان تا دانشگاه دو سه مدل دوست پسر را عوض کرده بود. تو این داستان پیچاندن خانواده کلی برای خودش آدم حرفه ای شده بود!. البته مادرش هم کلی خانم مارپل بازی در می آورد ولی نمی توانست مچ فرناز را بگیرد. یکبار به مادرش گفته بود می خواهم با اردوی بسیج مسجد بروم جمکران، آنوقت با هماهنگی دو تا از دوستان مثل خودش رفته بود جمکران اما با دوست پسرش. فرناز بلد بود سر پسرها را چطور شیره بمالد و وادارشان کند حسابی برایش خرج کنند. بعد هم وقتی دیگر آن پسر دلش را زد و یا وقتی احساس خطر می کرد یکطوری او را از سر خودش باز می کرد…

«فرناز» در یک خانواده کاملا سنتی به دنیا آمده بود. خانوده ای که در آن قوانین قومیتی و عرفی حتی از قوانین مذهبی هم مهمتر بود. مثلا وقتی عمۀ بهناز با خانواده اش می آمد خانه شان، بهناز و خواهرش اصلا اجازه نداشتند به خاطر پسر عمه شان از اتاق خارج شوند. پدرش هیچ وقت بچه هایش را سینما نمی برد چون معتقد بود سینما برای دختر جای خوبی نیست!. پدرش چادر پوشیدن را به خاطر سنت های فامیلی برای فرناز اجبار کرده بود نه قوانین و احکام شرع و البته فرناز هم بلد بود چطور بدون اینکه پدر و مادرش بفهمند موقع بیرون رفتن با دوستانش چادر سر نکند و….

اما از آنجا که یکبار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، آخر به دستی ملخک! «فرناز» از نظر خودش یکی از بهترین ـ پولدارترین و خوش تیپ ترین ـ پسرهایی را که باهاشان دوست شده بود را برای ازدواج انتخاب کرد و با هزار نقشه با او سر سفره عقد نشست؛ اما غافل از اینکه همسرش چنان خانواده خسیس و متحجری دارد که با تمام زرنگی هایش نمی تواند از پس آنها بربیاید و…

 Ezdevaj1_zr_18651

بریم ولی با مامانم اینها…

«مرجان» که تازه با سروش دوست شده بود، سروش را مدام دچار شوکه می کرد. مثلا بعد از گذشتن چند هفته از آشنایی شان، مرجان به سروش گفته بود که جمعه با مامان اینها می خوایم بریم باغ، اگر دوست داری تو هم بیا که به خانواده معرفی ات کنم!. بعد از آن جریان معرفی، مرجان به سروش گفته بود که چرا من رو به خانواده ات معرفی نمی کنی؟ و سروش گفته بود که شرایط خانوادگی ما با شما فرق داره.

مرجان و سروش با هم بیرون می رفتند، سینما، کافی شاپ، و… اما قبل از تاریکی هوا باید سروش مرجان را می رساند دم خانه شان. یکبار که سروش به مرجان گفته بود بیا بریم اسکی، مرجان گفته بود باشه بریم ولی با مامانم اینها…

چند سال بعد از دوستی شان و سال آخر دانشگاه سروش، مرجان به سروش گفته بود که پدرش ازش پرسیده که سروش نمی خواد فکری برای آینده تان بکنه؟!. و سروش اینطوری متوجه شده بود که باید موضوع مرجان را به شکل رسمی و با خانواده ادامه بده و اینطوری چند ماه بعد مرجان و سروش با هم ازدواج کردن.

«مرجان» در یک خانواده کاملا مدرن به دنیا آمده بود. پدرش صاحب یک کارخانه بزرگ است. پولشان جدّ اندر جدّ از پارو بالا می رفته و همچنان می‌رود. تقریبا می توان گفت به لحاظ اعتقادی گرچه شناسنامه ای مسلمان هستند، ولی به لحاظ محبتی ائمه ـ علیهم السلام ـ را دوست دارند و حتی گاهی اهل نذر کردن هم هستند. خود مرجان می گفت نماز و حجاب چیزی است که تقریبا اصلا در فامیل شان دیده نشده!.

اما خانواده شان طبق سنت های طبقاتی خودشان زندگی می کنند. مثلا مرجان و خواهرهایش اهل حجاب نیستند ولی هیچ وقت هم با آرایش تند و زننده از خانه خارج نمی شوند. حتی لباس پوشیدن شان هم طبق اصول خاصی است. تقریبا تمام دختر و پسرهای فامیل شان روی یک قواعدی دوست خود را انتخاب می کنند، در داشتن رابطه با دوست پسر یا دوست دخترشان روی قواعد خاصی رفتار می کنند و اینکه روش هایی رو برای شناخت طرف مقابل شان دارند. به محض دیدن رفتار خارج از قوانین خانوادگی شان از طرف مقابل، دوستی شان را با او قطع می‌کنند. و خلاصه خانواده نظارت تامّ و کاملی بر روابط دختر و پسرشان با دوستان 6dc695aaf42010add764b675a41e9344شان دارند.

عشق و عاشقی دانشجویی پیش نیامد!

 164461_1

«حمیده» دانشجو که بود، از فعالین بسیج دانشجویی بود و مسئول فرهنگی. سر مطالب ماهنامه بسیج خیلی حساسیت داشت. عجیب اعتقاد داشت که مجله باید پربار باشد و به جز یکی، دو تا شعر، همیشه با چاپ مطالب احساسی مخالف بود. از طرف دیگه سر چاپ مطالب سیاسی که جنبه شعاری داشت با دیگران –به ویژه با آقایان بسیج ـ بحث می کرد و می گفت مطالب سیاسی باید منطبق بر اصول و دلیل باشد. سرکارهای مجله و هماهنگی برنامه های فرهنگی بسیج مجبور بود زیاد با آقایان بسیج ارتباط داشته باشد. آنوقت به خاطر همین ارتباطی که در جوّ زیادی سیاسی دانشکده لازم بود وجود داشته باشد؛ روی رعایت احکام شرعی خیلی حساسیت داشت. صندلی های اتاق جلسه را طوری چیده بود که خانم ها و آقایان روبروی هم ننشینند. طوری صندلی ها را می چید که نگاه دخترها به عکس خانه خدا ثابت بماند و نگاه پسرها هم به روی عکس امام(ره) تنظیم شده بود. در مکالمه با آقایان مواظب بود که از بحث کاری خارج نشود و… هیچ وقت نشد که اعضای بسیج به قوانین اینچنینی حمیده معترض شوند. در بسیج دانشکده آن سال هایی که ما بودیم گرچه چند ازدواج با واسطه گری مسئول نهاد رهبری بین بچه های بسیج اتفاق افتاد؛ ولی حتی به گوشمان هم نخورد که پسر بسیجی عاشق دختر بسیجی شده باشد یا بالعکس!. یعنی حمیده اصلا نمی گذاشت پیش بیاید…

«حمیده» در یک خانواده کاملا مذهبی متولد شده بود. برادرش روحانی است و تقریبا تمام اعضاء خانواده شان از اساس به شدت مذهبی هستند. بچه ها از روی سنت خانوادگی به مسائل دینی معتقد نیستند، بلکه از کودکی با استدلال و دلیل و برهان، اصول و احکام دین را آموزش می بینند. حمیده دانشجوی سال دوم کارشناسی ارشد بود که با پسر یکی از دوستان پدرش که جوان تحصیل کرده و مذهبی بود به شکل کاملا سنتی ازدواج کرد…

دریک جا عاطفه کم رنگ است ـ در یک جا خدا را دورتر از رگ گردن می بینیم ـ دریک جا خودمان را زرنگ فرض می کنیم در حالی که دست بالای دست بسیار است ـ در یک جا رضایت خدا را گزینشی بر می گزینیم ـ در یک جا تنهاییم و گدای محبت ـ دریک جا حلقه به گوش غریزه ایم ـ در یک جا گم کرده عزت نفس داریم و کرامت ـ در یک جا متعصبیم و جاهل ـ در یک جا بازیم و روشنفکر گاهی پروفسور روانشناسیم و قهار در مشاوره ـ ولی تنها آنجایی به آرامش و لبخند خدا می رسیم که در کنار دلمان خدا نیز حاضر باشد.

 و در آخر

 

عقل(متشرع) کافی است که راه های حق و باطل را به شما نشان دهد.   نهج البلاغه، سخنان حکمت آمیز، «شماره ۴۲۹ »

 کاری از گروه سبک زندگی باحجاب

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.