رد شوید و نگاهتان نمی کنم

دیگر چادر از سر دو خواهرم نمی افتاد. ایوب خیلی مراعات می کرد

کد خبر: 49296
تاریخ انتشار : اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۶

دیگر چادر از سر دو خواهرم نمی افتاد. ایوب خیلی مراعات می کرد. وقتی می فهمید از این طرف اتاق می خواهند آن طرف بروند؛ چشم هایش را می بست و می گفت رد شوید و نگاهتان نمی کنم.

 

اینک شوکران ۳ – شهید ایوب بلندی به روایت همسر شهید

 

 

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.