پاهایم مال من نیست!!!؟

داشتم از حرم می رفتم به سمت دانشگاه ، وارد ایستگاه مترو شدم . از آن جایی که خیلی حال خوشی نداشتم مسیرم را جوری انتخاب می کردم که مورد منکراتی پیش نیاید.

کد خبر: 42562
تاریخ انتشار : آذر ۱۵, ۱۳۹۵

پاهایم مال من نیست!!!؟

داشتم از حرم می رفتم به سمت دانشگاه ، وارد ایستگاه مترو شدم . از آن جایی که خیلی حال خوشی نداشتم مسیرم را جوری انتخاب می کردم که مورد منکراتی پیش نیاید.

مترو هم که سوار شدم رفتم واگن آخر که از همه خلوت تر بود. خدا رو شکر که همه چی آرومه و من هم کلی خوشحالم.

اگر هفت هشت ایستگاه باقی مانده اتفاقی نیافتد که دیگه عالیه!

در ایستگاه سوم اما یک آقا با خانومش که اصلا حجاب خوبی نداشت سوار شدند و دقیقا هم دو قدمی من ایستادند به طوری که خانومه دقیقا روبروی منه …

ای خدا چرا ….

مگه نگفتی بیشتر از طاقت بندگانم تکلیفشان نمی کنم پس چرا من رو تو این شرایط قرار دادی ؟….

این خودخوری ها فایده ای نداشت و باید کاری می کردم ….

به آقاهه که نگاه کردم یه حسی بهم گفت این از اون مواردیه که قرار نیست با سلام و صلوات تموم بشه . حتما شر میشه…

احساس کردم دستی را که با اون میله ی مترو رو گرفتم داره میلرزه. پاهایم که انگا مال من نیستند . مثل میخ توی زمین رفته محکم به کف مترو چسبیده اند  و توان برداشتن تنها دو گام را از من گرفته اند.

در بحبوحه ی درگیری با خودم نگاهم باز به اون خانم افتاد. یه صدایی از اعماق وجودم به من گفت ما این همه شهید نداده ایم که تهش این خانم با این وضعیت بیاد توی خیابون. توان مضاعفی گرفتم. دیگه لفتش ندادم. دستم رو گذاشتم روی بازوی آقا.

او که پشتش به من بود، برگشت .

– سلام آقا.

– سلام.

به خانومتون بگید حجابشون رو رعایت کنن. متشکر.(البته جوری گفتم که تا حد ممکن کس دیگه  نشنوه.

او ن آقا در پاسخ فقط یک کلمه گفت:

-چشم!

بر گشتم سر جام اما این بار پشتم رو کردم به طرف اونا تا نبینم چه اتفاقی افتاده و دیگه هم بر نگشتم.

انصافا همه جور پیش بینی می کردم جز چشم گفتن آقا….

 

 

جنبش حیا

 

 

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.