هر چند لحظه سوزنی را به پشت پلکش می زد

با ابراهیم به هییت رفتیم و بعد ازتمام شدن هییت داشتیم با بچه ها حرف می زدیم و ابراهیم هم گوشه ایی از اتاق نشسته بود.

کد خبر: 40717
تاریخ انتشار : مهر ۱۲, ۱۳۹۵

با ابراهیم به هییت رفتیم و بعد ازتمام شدن هییت داشتیم با بچه ها حرف می زدیم و ابراهیم هم گوشه ایی از اتاق نشسته بود. بچه ها رفتند و من هم رفتم پیش ابراهیم. متوجه حضور من نشد. دیدم هر چند لحظه سوزنی را به صورت و پشت پلکش می زند. با تعجب گفتم: چیکارمیکنی؟ از جا پرید و گفت هیچی. من هم گفتم باید بگی. بغض کرد و گفت سزای چشمی که به نامحرم بیفته همینه. آن موقع نفهمیدم. ولی بعد که تاریخ زندگی بزرگان را خواندم آن ها هم برای دوری از گناه خودشان را تنبیه می کردند. ابراهیم از نامحرم دوری می کرد و اگر می خواست با زنی نامحرم صحبت کند سرش را بالا نمی گرفت و به زن آلرژی داشت.

 

 

کتاب سلام بر ابراهیم

 

 

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.