روسری قرمز

یادم هست (وقتی در لبنان بود) در یکی از سفرهایی که به روستاها میرفت، همراهش بودم. داخل ماشین هدیه ای به من داد. اولین هدیه اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم. خیلی خوشحال شدم و همانجا باز کردم. دیدم روسری است. یک روسری قرمز با گل های درشت. من جا خوردم، اما او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچه ها دوست دارند شما را با روسری ببینند.»

کد خبر: 39878
تاریخ انتشار : شهریور ۱۴, ۱۳۹۵

امر به معروف شهید چمران

یادم هست (وقتی در لبنان بود) در یکی از سفرهایی که به روستاها میرفت، همراهش بودم. داخل ماشین هدیه ای به من داد. اولین هدیه اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم. خیلی خوشحال شدم و همانجا باز کردم. دیدم روسری است. یک روسری قرمز با گل های درشت. من جا خوردم، اما او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچه ها دوست دارند شما را با روسری ببینند.»
از آن وقت روسری گذاشتم و مانده. من میدانستم که بچه ها به مصطفی حمله میکنند که چرا شما خانمی را که حجاب ندارد می آوری موسسه؟!

میگفت: «ایشان خیلی خوبند، این طور که شما فکر میکنید نیست. به خاطر شما می آیند موسسه و میخواهند از شما یاد بگیرند. ان شاءالله خودمان بهش یاد میدهیم.»
نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوامش آنچنانی اند؛ این ها خیلی روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد و به اسلام آورد.

 

 

نیمه پنهان ماه ۱، شهید چمران به روایت همسر شهید، ص ۱۷و ۱۸

 

جنبش حیا

 

 

ارسال
چاپ
0 نظر
  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.