راضی کردن پدرت با من

عصر یکی از روزها ابراهیم از سرکار به خانه می آمد. وقتی وارد کوچه شد؛ نگاهش به پسر همسایه افتاد که با دختری جوان مشغول صحبت هستند.

کد خبر: 35899
تاریخ انتشار : خرداد ۱۶, ۱۳۹۵

راضی کردن پدرت با من

عصر یکی از روزها ابراهیم از سرکار به خانه می آمد. وقتی وارد کوچه شد؛ نگاهش به پسر همسایه افتاد که با دختری جوان مشغول صحبت هستند. پسر تا ابراهیم را دید سریع از دختر خداحافظی کرد و رفت. چند روز بعد این ماجرا تکرار شد. این بار تا می خواست خداحافظی کند متوجه شد که ابراهیم در حال نزدیک شدن است. ابراهیم مقابل پسر قرار گفت و سلام و احوالپرسی کرد. پسر ترسیده بود. ابراهیم با آرامش گفت: اگر واقعا این دختر را می خوای من با پدرت صحبت کنم؛  پدرت که خانه بزرگی داره و تو هم در مغازه مشغول کار هستی و می توانی با این دختر ازدواج کنی و راضی کردن پدرت با من. شب بعد از نماز با پدرش صحبت کرد و گفت جوانی که شرایط ازدواج داشته باشد اگر نکند به حرام می افتد و پسرت می خواهد خودش را حفظ کند. یک ماه از آن قضیه گذشت و ابراهیم دید انتهای کوچه چراغانی و مراسم ازدواج آن هاست و بسیار خوشحال شد.

 

کتاب: سلام بر ابراهیم

 

 

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.