نجات از فرقه ای که حجاب را ممنوع کرده بود

خانم جهانباز می گویند که در یکی از این جلسات داشتم با چند تا از خانم ها درباره پیشنهاد شغلی که از هواپیمایی قطر داشتم صحبت می کردم. در آن زمان از یکی از شرکت های هواپیمایی قطر برایم پذیرش آمده بود و قرار بود تا من پاسخ دهم.

کد خبر: 32533
تاریخ انتشار : فروردین ۱۱, ۱۳۹۵

از لاک جیغ تا خدا

سیما جهانباز، متولد ۱۳۶۳، کارشناس ادبیات انگلیسی و مدرس این زبان است. او سال ها عضو یکی از فرقه های انحرافی بوده تا اینکه طی یکسری اتفاقات از مسیر اشتباه خارج می شود. خانم جهانباز که مهمان یکی از قسمت های مستند «از لاک جیغ تا خدا» هستند درباره اتفاقات زندگیشان این طور می گویند: «بعضی وقت ها فکر می کنم که اگر قرار باشد زندگی ام را کتاب کنم حتماً چند جلدی می شود. چون اتفاقات مختلفی در آن افتاده که مهم ترین آن عضویت من از ۹ سالگی در یک گروهی است که الان به آن طریقت کاذب می گویم. متأسفانه در این طریقت چیزی که به ما یاد داده می شد این بود که در قید و بند چیزی نباشیم، حجاب اصلاً معنا ندارد و محرم و نامحرمی وجود ندارد و آن کسی که ذکر می گوید دیگر نیازی نیست که نماز بخواند. به طور خلاصه می توانم بگویم که کاملاً طریقت را از شریعت جدا می دانستند.»

از بین حرف هایش می توان فهمید که مرید شخصی بوده که بعد ها به دلایلی به هندوستان سفر کرده و در آنجا ساکن شده است. اما مریدانش را در داخل کشور رها نکرده و فردی به نام رسول را نماینده خودش قرار داده تا در غیابش جلسات را برگزار کند و به سوالات مریدانش پاسخ دهد.

 

پیشنهاد کار از هواپیمایی قطر

 

خانم جهانباز می گویند که در یکی از این جلسات داشتم با چند تا از خانم ها درباره پیشنهاد شغلی که از هواپیمایی قطر داشتم صحبت می کردم. در آن زمان از یکی از شرکت های هواپیمایی قطر برایم پذیرش آمده بود و قرار بود تا من پاسخ دهم. آقا رسول صحبت های من را شنیدند و از من پرسیدند که اگر این پیشنهاد کاری را قبول کنم حجابم چه می شود؟ من هم جواب دادم که به نظرم حجاب کارمندان هواپیمایی قطر مناسب است. آن ها کت و دامن می پوشند و این پوشش مناسب است. بعد آقا رسول درباره حجاب حرف هایی زد که کاملا عکس چیزهایی بود که پیرمان درباره حجاب می گفت.

این اتفاق باعث شد تا سوال هایی درذهن خانم جهانباز درباره حجاب ایجاد شود و شروع به تحقیق و پرس و جو کند. او می گوید: «چند وقت درگیر این حرف ها بودم تا این که با پیرمان تماس گرفتم و جریان را با او در میان گذاشتم. تنها جوابی که شنیدم این بود که از آقا رسول فاصله بگیر.»

 

سفر هند

 

ماجرای سوال ها و تحقیق کردن ها ادامه داشت تا اینکه خانم جهانباز برای ملاقات حضوری با پیرشان همراه عده ایی عازم هند شدند.

در این سفر نکته ایی نظر ایشان را جلب می کند و به سوال های ذهنی شان دامن می زند و آن این بود که در هند برای دیدن معبدی رفتند که ورود به آن دارای قوانین بود. از جمله قوانین این بود که حتی زن و شوهر ها نباید دست های هم را بگیرند، زن و مردها نباید مستقیم به چشم هم نگاه کنند و همه هنگام ورود به معبد باید چیزی روی سرشان بندازند. حتی کسانی که چیزی برای روی سر انداختن نداشتند از دستمال کاغذی برای این کار استفاده می کردند.

ایشان می گوید: برایم جای سوال بود که در معبدی که معلوم نیست چه چیزی می پرسند داشتن حجاب اهمیت دارد، پس چرا از نظر پیر ما حجاب معنایی ندارد.

در نهایت خانم جهانباز به ملاقات پیرشان می رود و یک ساعت و نیم حرف می زند و تمام گره های ذهنی اش را مطرح می کند و بعد از یک ساعت و نیم در نهایت این پاسخ را می گیرد که در طریقت چرا نداریم. بلند شو و برو.

 

خرابی کامپیوتر و جواب تمام سوال های من

 

سیما جهانباز ادامه جریان تحولش را اینطور تعریف می کند که وقتی از سفر هند برگشتند کامپیوتر شخصی شان خراب شد. به دلیل وجود اطلاعات شخصی در آن ترجیح دادند که تعمیر کامپیوترشان را به یک فرد آشنا بسپرند به همین دلیل با آقا رسول که در این زمینه تخصص داشتند تماس می گیرند و برای حل مشکل، کامپیوترشان را به شرکت آقا رسول می برند.

وقتی وارد شرکت می شوند متوجه می شوند که آقا رسول با چند تا از همکارانشان دراتاق کنفرانس مشغول پاسخ به سوالات دینی هستند. خانم جهانباز هم در همان اتاق کنفرانس منتظر می مانند تا جلسه پرسش و پاسخ تمام شود.

خانم جهانباز درباره عقاید آقا رسول اصلا دید مثبتی نداشتند و همیشه ایشان را مسخره می کردند. در آن جا هم تنها برای اینکه دوباره زمینه ایی را برای مسخره کردن آقا رسول فراهم کنند سوالاتشان را می پرسند. ایشان می گویند:

 همه نشسته بودیم و من یکی یکی سوالاتم را می پرسیدم  و جواب های من یکی یکی داده می شد و چشم های من هر لحظه تیزتر می شد. منی که در هند از پله های اتاق پیرم با افسوس پایین آمدم زمانی که از دفتر آقا رسول خارج شدم انگار مدهوش بودم. نمیداستم کجا هستم و چه اتاقی افتاده. بعد از آن روز شروع به تحقیق کردن درباره سوالاتم کردم. فایل صوتی جلسه پرسش و پاسخ در شرکت را بارها گوش کردم و هربار که گوش می کردم و هربارچیز جدید یاد می گرفتم.

 

خون دل خوردن در مسیر درست

 

برای ایشان مثل هرکس دیگری سخت بود که به یک باره تغییر کند. در ابتدا فقط حجاب را پوشاندن موهایش می دانست به همین دلیل از زیر روسری کلاه سر می کرد. ولی همان مانتوهای کوتاه را می پوشید وآرایش داشت و هنوزم هم لاک ناخنش را با رنگ مانتوهایش ست می کرد.

او میگوید شاید اگر همه مثل من تا انتهای مد و آرایش و خرید پیش بروند یک جایی از خودشان بپرسند خب که چی؟ حالا چی میخواد بشه؟ و اگر این سوال را نپرسند یعنی هنوز به انتهای راه نرسیده اند. وقتی نگاه می کردم می دیدم در زندگیم همه چیز دارم. رنگ به رنگ مانتو. بهترن لوازم آرایش و هر چیز دیگر. همه این ها خوب بودند اما آرامم نمی کردند. کم کم مانتوهایم بلند تر شد. لاک دستم تبدیل به برق ناخن شد و در نهایت آن هم پاک شد. زیر روسری کلاه گذاشتم. آرایشم از بین رفت و در نهایت تصمیم گرفتم چادر سر کنم. تمام این اتفاقات در عرض چند ماه رخ داد. در دانشگاه همه خیلی تعجب کرده بودند. عده ایی از دوستانم مثل سایق با من بودند و عده ایی بعد از دیدن تغیراتم از من دور شدند. در خانواده هم همینطور بود. یک عده قبول کردند یک عده هم نه. من گل سر سبد مهمانی ها بودم که حالا دیگر به مهمانی دعوت نمی شدم. شاید گفتنش خیلی راحت باشد ولی درتمام این مراحل واقعا خونه دل خوردم.

 

ماندن بر سر دو راهی

 

خانم جهانباز ماجرای ازدواجشان را این طور تعریف می کنند: آقا رسول فرد قابل اعتماد پیر ما بودند. فردی که انتخاب شده بودند تا در غیاب پیرمان جلسات را اداره کنند. اما بعد از مدتی  در مقابل پیر ایستاد و بارها از طرق مختلف درخواست مناظره و مباحثه با او راکرد که هیچ وقت هم از جانب پیر پذیرفته نشد.  آقا رسول به واسطه شک و شبهه هایی که برای من ایجاد کرد من را وادار کرد تا تحقیق کنم و به این نتیجه برسم که کسی که من مریدش بودم فرد قابل اعتمادی نیست.

جدا شدن آقا رسول از طریقت پیر ما مثل یک بمب در شهر صدا کرد. قابل اعتمادترین و عزیزترین درویش پیر ما بعد از چند سال از این مسیر جدا شد و عده ایی را نیز با خود از این مسیرجدا کرد که من هم جزو آن ها بودم.

چند وقت بعد آقا رسول به خواستگاری ام آمد. خانواده ام که هنوز سفت و سخت مرید آن پیر بودند مخالفت کردند. خود من هم به خاطر یکسری مسائل شخصی و خانوادگی پیشنهاد ازدواج ایشان را رد کردم.  بعد از مدتی ما دوباره با هم حرف زدیم. من خودم رو مدیون این شخص میدانستم. در نهایت قبول کردم. اولش فکر می کردم دارم فداکاری می کنم. یک مدت که گذشت با اینکه خیلی سختی ها در مسیر ازدواجمان بود ولی فهمیدم که خدا چقدر من را دوستداره که اول این شخص را سر راه من گذاشت که به این جا برسم و بعد خود او را هم به من داد.

بله گفتن من با گریه بود. چرا که یک طرف معامله با خدا بود و یک طرف خانواده ام و اگر این کار را می کردم من را کنار میگذاشتند. چون زمانی که به آن ها گفتم که من پذیرفتم با آقا رسول ازدواج کنم عکس العمل هایشان فوق العاده وحشتناک بود. هم به خاطر اعتقادی که متفاوت بود و هم به خاطر یکسری دلایل شخصی. ما زندگیمان را شروع کردیم و الان خداروشکر سه ساله که من هر لحظه از ایشان درس می گیرم. زمانی که مادرم متوجه شدن که ما ازدواج کردیم یکی دو ماه اول خیلی سفت و سخت بودند ولی بعد ما را پذیرفتند.

 

در آروزی دیدن رهبر

 

خانم جهانباز در بین حرف هایش چیزی میگوید که همزمان چشم هایش پر از اشک می شود. ایشان تعریف می کند که در یکی از سفرهای راهیان نور یکی از همراهانم به من گفت که تو با این حجاب زیبا و اخلاق خوب چرا آقای خامنه ایی را دوست نداری. متأسفانه این احساس جزو تفکراتی بود که در جلسات طریقت کاذب به من القا شده بود. من ایراداتی را از ایشان گرفتم. همراه من به واسطه ایی می توانست وقت ملاقاتی را با رهبری برایم بگیرد. او گفت من برایت ملاقات می گیرم تو خودت سوالاتت را از ایشان بدون واسطه بپرس. قبول نکردم. گفتم من شیوه و روش خودم را دارم و ایشان هم روش خودشان را دارند. البته الان همه جا دنبال آن دوستم می گردم که برایم وقت ملاقات با ایشان را بگیرد.

 

 

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.